تبليغاتX
یک خزان یک ثانیه

به نام خداوند زیبایی ها

کجایی؟خیلی دنبالت گشتم؟نه متاسفانه نه!

دق نکن پیدات کردم

و دیگه نمیخوام ازت جدا شم.

من این بار با دفعه های قبل میدونم که فرق دارم ،

میدونستی؟

نکنه مثل همیشه حنام پیش تو رنگی نداره؟

خب حق داری،

اما بگو که من اونی که به تبسم تو میرسه شدم،

خودت بهتر میدونی که دوتا ثانیه بیقرار تبسم تواند.

تو میخندی و ماجاودانه میشیم.

ستایش خدایراست که پروردگار جهانیان است.

+ نوشته شده توسط ثانیه در بیست و ششم بهمن 1388 و ساعت 1:53 |

 

 سلام خدای مهربون

خدایا زیبایی را در دستان روحمان بنشان

ای مهربانترین مهربانان

+ نوشته شده توسط ثانیه در بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 0:13 |

به نام خداوند ثانیه ها

 

دل غصه ر ا میشناسد

 

اما غصه از بدبختی بهتر است

 

بیشتر از همیشه باید منتظر ماند و زیبایی را دید

 

یک بار گفته بودم  طراوت در انتظار می روید اما حال چه شد که نروییده

 

آه فهمیدی چه شد

 

 آری من فهمیده بودم که خالص نیستم

 

آیا باز هم امیدی هست

 

خدایا اگر هست من تنها نیستم

 

بپذیر این دو ثانیه ی خسته را

 

ستایش خدایراست که پروردگار جهانیان است

+ نوشته شده توسط ثانیه در ششم آذر 1387 و ساعت 23:41 |
                                              

                                                    به نام خداوند زيبايي ها

 

ثانيه اي تو را مي طلبد

و تو دستان بيقرار ثانيه مي گيري

بايد فهميد كه خدا يعني چه

اوج عشق كجاست

بودن و ماندن و رفتن

آفرينش را بايد فهميد

وقت براي فهميدن هست

خدايا دستان ثانيه را به اوج احساس برسان

ثانيه بار ديگر به لطف تو تپيده است

اين بار زيباتر 

+ نوشته شده توسط ثانیه در پنجم مرداد 1387 و ساعت 0:35 |

 

به نام خداوند ثانیه ها

  

به باغ هم سفران

  

صدا کن مرا .

 

 

صدای تو خوب است.

 

  

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

 

  

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

 

  

در ابعاد این عصر خاموش

 

 

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

 

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

 

 

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

 

 

و خاصیت عشق این است.

 

  

کسی نیست ،

 

 

بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت

 

  

میان دو دیدار قسمت کنیم.

 

  

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

 

  

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

  
 

ببین ، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

 

  

زمان را به گردی بدل می کنند.

 

 

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

 

 

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

 

 

مرا گرم کن

  

 

( و یک بار هم در بیابان کاشان ابر شد

 

  

و باران تندی گرفت

 

 

وسردم شد ، آن وقت در پشت یک سنگ ،

  

 

اجاق شقایق مرا گرم کرد . )

  

 

در این کوچه هایی که تاریک هستند

 

  

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.

 
  

من از سطح سیمانی قرن می ترسم.

  

 

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

 

  

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

 

  

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

 

  

اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا .

   
 

و من ، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ، بیدار خواهم شد.

 

  

و آن وقت حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، افتاد.

 
 

  

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم ، و تر شد .

 

  

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .

 

 

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

 

  

قناری نخ زرد آواز خود را به پای جه احساس آسایشی بست .

   
 

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شــــــــد.

   
 

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی می برد.

 

 

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

 

  

و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش " استوا " گرم ،

 

  

ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.

 

   

                        ســــــــــهـــــــــــراب 

+ نوشته شده توسط ثانیه در بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 8:41 |

به نام خداوند سبحان

 

عاشقانه

 

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

 

سینه از عطر توام سنگین شده

 

ای به روی چشم من گسترده خویش

 

شادی ام بخشیده از اندوه ، بیش

 

همچو بارانی که شوید جسم خاک

 

هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک

 

 

 

ای تپش های تن سوزان من

 

آتشی در سایه ی مژگان من

 

ای زگندم زارها سرشارتر

 

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

 

ای در بگشوده بر خورشیدها

 

در هجوم ظلمت تردیدها

 

با توام دیگر زدردی بیم نیست

 

هست اگر ، جز درد خوشبختی م نیست

 

این دل تنگ و این بار نور؟

 

های و هوی زندگی در قعر گور ؟

 

 

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

 

داغ چشمت خورده بر چشمان من

 

پیش از اینت گر که در خود داشتم

 

هر کسی را تو نمی انگاشتم

 

 

 

درد تاریکی ست درد خواستن

 

رفتن و بیهوده خود را کاستن

 

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

 

سینه آلودن به چرک سینه ها

 

در نوازش ، نیش ماران یافتن

 

زهر در لبخند یاران یافتن

 

زر نهادن در کف طرارها

 

گمشدن در پهنه ی بازارها

 

 

آه ای با جان من آمیخته

 

ای مرا از گور من انگیخته

 

چون ستاره ، با دو بال زرنشان

 

آمده ، از دور دست آسمان

 

از تو تنهایی ام خاموشی گرفت

 

پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

 

جوی خشک سینه ام را آب تو

 

بستر رگ هام را سیلاب تو

 

 

 

در جهانی این چنین سرد و سیاه

 

با قدم هایت ، قدم هایم به راه

 

 

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

 

همچو خون در پوستم جوشان شده

 

گیسویم را از نوازش سوخته

 

گونه هام از هرم خواهش سوخته

 

آه ، ای بیگانه با پیراهنم

 

آشنای سبزه زارن تنم

 

آه ، ای روشن طلوع بی غروب

 

آفتاب سرزمین های جنوب

 

آه ، آه ! ای از سحر شاداب تر

 

از بهاران تازه تر ، سیراب تر

 

عشق دیگر نیست این ، این خیرگی است

 

چلچراغی در سکوت و تیرگی ست

 

عشق چون در سینه ام بیدار شد

 

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 

 

 

این دگر من نیستم ، من نیستم

 

حیف از آن عمری که با من زیستم

 

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

 

خیره چشمانم به راه بوسه ات

 

ای تشنج های لذت در تنم

 

ای خطوط پیکرت پیراهنم

 

آه می خواهم که بشکافم ز هم

 

شادی ام یکدم بیالاید به غم

 

آه ، که می خواهم  که برخیزم ز جای

 

همچو ابری اشک ریزم های های

 

 

 

این دل تنگ من و این دود عود ؟

 

در شبستان ، زخمه های چنگ و رود ؟

 

این فضای خالی و پروازها ؟

 

این شب خاموش و این آوازها ؟

 

 

 

ای نگاهت لای لای سحـــــر بار

 

گاهوار کودکان بی قرار

 

ای نفس هایت نسیم نیمخواب

 

شسته از من لرزه های اضطراب

 

خفته در لبخند فرداهای من

 

رفته تا اعماق فردا های من

 

 

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

 

این همه آتش به شعرم ریخته

 

چون تب عشقم چنین افروختی

 

لا جرم شعرم  به آتش سوختی

 

فروغ فرخ زاد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ثانیه در دوم آذر 1386 و ساعت 9:15 |